AzzA
... جائی برای گریز به تنهائی هام ...

:: Home :: XML ::

چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

باران که می‌بارد...

باران که می‌بارد...
باید آغوشی باشد...
پنجره‌ ای نیمه باز...
موزیکی ملایم...
بوی خاک...
سرمای هوا...
پکی سیگار...
گرم شدن با یاد آغوشت ...
باران که می‌بارد باید کسی باشد

Posted by AzzA at ۱:۰۹:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

بخشش

در حوالی یک عصر زمستانی
دلم برای خودم تنگ شد
آواره شدم در کوچه و پس کوچه ها
هیچ نبودم هیچ جا
در گذر از یک سایه
چشمهایت را یافتم
و دستهایت
نگاه کردم پرنده ای نشسته بر شانه ات
شب خود را رها کردم در نامت
پرنده در چشمهایم آواز خواند
آئینه مرا با خود برد
پرنده عاشقم شد
و من موهای سفیدم را به باد دادم
تا با خود ببرد
تا مثل برف ببارد در دستهای نوازشگرت

Posted by AzzA at ۲۳:۱۴:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


زندگی یعنی چه؟

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

به یاد زنده یاد سهراب سپهری

Posted by AzzA at ۲۳:۱۱:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

شاید مفهومی بی انتها و ابتدا !

شاهدی از غیب نیامد ، کسی نبود نجوای شبانه ام را پاسخی دهد ، دست و دلم را آزاد و رها ، به امید دست و دلی آزاد و رها ، به آرامش روزهای حسرت سپرده بودم . شاید او ! نه نه ! این یکی ؟ نه شاید این باشد ! نه نه نه هیچکدام خلوتم را درمان نشد و میزبان تفاوتم نشد . باز سپردم به او .. احساسم و شاید ایمان نداشته ام به من نوید زیبایی میداد زمانی که سپردمش تمام و کمال به او … اما نمیدانم . نمیدانم بهتر است که نه از غیب خبری دارم و نه از خودشناسی بهره ای .

برای رسیدن به آنچه میخواسته ام جاده های زیادی بود و من صبورانه هر یک را پیمودم به امیدی .. اما نمیدانم ها باز زیادتر و زیاد تر شد ! امروز خود یک واژه نمیدانم شده ام ! به تنهایی !

باز هم ادامه میدهم . گویی تا جان هست و نفس باید جاده ای نو پیمود و بیم آن نداشت که کدام به هدف میخورد یا نمیخورد . شاید این روزها خود را بیشتر از پیش گم کرده ام و هدف برایم مزحکه ای بیش نباشد . تنها به دنبال سایه سار آرامی هستم در نجوای رودی نه پرخروش … اما خوب میدانم که به دنبال آنچه یافت مینوشد خود را به طنابهای گاها پوسیده ای آویزان کرده ام … و تنها یک جمله مرا بی تقید کرده است : مهم نیست !

Posted by AzzA at ۲۳:۳۸:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


بی ریاتر از زمستان !

مدتهاست که از خودم بی خبرم . مدتهاست که از خودم دور شده ام و فاصله ها امانم را بریده است . مدتهاست که شادیها برایم مفهوم خود را از دست داده است . شاید من نیز چون زمستانم و این من در آستانه فصلی سرد ، در سرمای وا نرفته دلم خاموش و بی تحرک مانده ام . دل حیران است و در هیاهوی شلوغ مردمان ، گم شده است . در این سرمای روز افزون هر کس به دنبال بالش نرم و شعله گرمی به هر سو میدود ، اما من خسته از رنگ ها و ریاهای این آتش های زودگذر حسرت ، به سرمای یک رنگ و دلچسب فکر میکنم . به رقص دانه های برف ، به شتاب و فریاد تگرگ ، به آوای استخوان شکن باد سرد …

میخواهم که هر چه لباس بر تن دارم به در آورم ، بی پروا شوم و دستانم را باز کنم در این خیابان پر ازدحام و به استقبال آغوش یخ زده زمستان روم ، میخواهم که تمام تنم را میهمان زمستان کنم و در جمودی بی هدف فقط بشکنم !

Posted by AzzA at ۲۳:۲۹:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


بگذار تا بمانم !

بگذار تا برایت بگویم که تا کجا پرواز کرده ام ،

بگذار برایت ترانه ای بخوانم و شاهد رقصیدن تو باشم ،

شاید که دیوانگی ام مرحمی یابد و آرام شود این سروصدای های ناهنجار روح من که دایما نشخوار میشود با زبان سرم ،

نه ! بگذار خاموش بمانم که نمیتوانم از آنچه هستم خود را فراری دهم و آغوش باز کنم به آنچه نیستم !

بگذار اگر که نیستی ، اگر که نخواهی بود ، از این دور دست ها نظاره گر چشمان تو باشم و دلخوش بودنت !

Posted by AzzA at ۲۳:۲۱:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


… و من در کوله بار خود ، در دنیای کوچک خود ، در دریای دل خود ، عاشقانه هایی را جمع کرده ام .
عاشقانه هایی گاه در تضاد معنایی با یکدیگر و گاه در همسویی هم .
عشق های از جنس زمین … عاشقانه هایی از جنس خدا …
گاه دوری از معشوق های ساختگی و حقیقی آزار دهنده میشود و گاه تحملش سخت و طاقت فرسا .
چه باید کرد تا حدیث دلدادگی را از میان دل برداشت و دلی داشت چونان سنگ سرد و ساکت ؟

Posted by AzzA at ۲۳:۱۱:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


خستگی …

سالهاست که زنده گشته ام به نفس روح مقدس او …
سالهاست که در دیار آدمیان ره پویه های نوشته شده را میخوانم …
سالهاست که زیسته ام در کنار آدمیان ، بی پروا تر از مرگ …
سالهاست که خسته ام از نگاه های پر خواهش ، دستهای تمنا ، ملکوت های بی آسمان ، رنگ های چند رنگ روی آدمیان …
خسته ام از اجابت تمناهای بی جواب ، یکرنگی های پر شده از ستاره های رنگارنگ ، خسته ام از واپسین لحظه های گناه …
خسته از بودن خسته از ماندن خسته از زیستن میان شما … من کیم ؟ نه روحم نه پری ! نه از جنس بلورم نه خاکی خاک ….
شاهدی بودم به تماشای بهشت … مردمی بودم از جنس بلور … خاطرم افسرده تر از برگ گل یاس نبود… چه شدم من که چنین خوار شدم … مست و زمین گیر شدم … شاهد جنگ و نیرنگ وریا … شاهد آتش و خون بر دل یکرنگی ها … شاهد غم دنیا شده ام …

Posted by AzzA at ۲۲:۵۳:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


تو این دنیا اصلا یه عشق واقعی وجود داره... ؟

نمی دونم از کجا شروع کنم قصهء تلخ سادگی مو

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگی مو

چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن

وسط قصه میشه سر به سر من میزارن

تا میاد قصه تمام شه همه تنهام میزارن

می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرف ها باز منم میشم مثل اونا

یه دوروغگو میشم همیشه ورد زبونها

یه نفر پیدا بشه بهم بگه چی کار کنم

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم

من باید از کی بفهمم چه کسی دوسم داره

تو این دنیا اصلا یه عشق واقعی وجود داره...؟؟؟

Posted by AzzA at ۲۱:۴۹:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

زندگی درک همین امروز است
،فهم نفهمیدن هاست
،ظرف امروز پر از بودن توست،شاید این خنده که امروز دریغش کردی
،آخرین فرصت همراهی ماست

Posted by AzzA at ۲۳:۱۵:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

عرض کوچه را آنقدر قدم زدم که یادم رفت کدام طرف کوچه بن بست بود !حالا از هر سو که بیایی دیگر فرقی نمی کند . دیگر غریبه هستی !!

Posted by AzzA at ۱۲:۴۳:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


اين روزها هيچ كس من را دوست ندارد



"اين روزها هيچ كس من را دوست ندارد
اين روزها هيچ كس دلهای بارانی را نميخواهد
چراكه هيچ كس بارانی نيست!
چراكه هيچ كس
دست كم،
آفتابی هم نيست!
وسوزن فراموشی را چه آسان
برپيراهن عشق فروميبرند!
وتاريخ چه بيهوده نوشته ميگردد!
وخلوت من
مانند هميشه
خالی ازتو
وسرشارازبوی توست!
هرچندتودوست نداری
ودلبستگی و دلسپردگی را
آغازسرسپردگی ميدانی
من اما ديگر
هم دلبسته ام
هم دلسپرده
وهم سرسپرده"

Posted by AzzA at ۱۲:۴۱:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست

در این دنیا که حتی ابر نمی‌گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم


رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند


شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

Posted by AzzA at ۲۱:۴۴:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
مثل روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم.



من فقط عاشق اینم ، روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بزارم برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم
بشینم 1 گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که .... پشت پنجره بشینم ،
حواست به من نباشه تو رو دزدکی ببینم

من فقط عااشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

Posted by AzzA at ۱:۰۰:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


عادت




سیگارتو بکش رفیق به دوری عادت می کنیم
ما هم یه روز مثل همه به هم خیانت می کنیم
با خاطرات چه می کنی؟ با قصه هام؟ حیف ! دریغ !

با خاطراتت...

بگذریم
سیگارتو بکش رفیق !

Posted by AzzA at ۰:۵۴:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

رویا

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
با صدای خیس بارون تو رو آغاز کنم
از تماشای قناری به تو پرواز کنم
به تو پل میزنم از بهانه هامو
از همه شبانه هامو میرسم به تو دوباره
بوی عطر تو میدن ترانه هامو
پر اسمت میشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
میرسم به تو دوباره
نیستی اما یادت اینجاس
وقت گل کردن رویاس

Posted by AzzA at ۱۶:۴۳:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

از تو انتقام می گیرم،فکر نکن رفته زیادم
که تو منو می خواستی،چرا پس دادی به بادم

حالا وقتش شده تا من،پس بگیریم جوونیمو
شعله نفرت از تو،سوزونده مهربونیمو

دیگه احساس توی این دل،معنی نداره آلان
انتقام توی کمین،زندگیت می پاشه هر آن

حالا عشقت ،حالا پولت،حالا حتی شده خونت
جوونیم رو بر نمی گردونه، اگه حتی بدی جونت

بگو من با تو چه کردم،مگه من ناتویی کردم
آخرین روز تو می گفتی ،میرم و بر نمی گردم

رفتی برگشتی تو حالا،دلیلش رو بگو یالا
اومدی تا که ببینی چی کشیدم طی سالها

Posted by AzzA at ۱۳:۱۳:: 0 Comments (نظر):: Links to this post::


شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۷ ه‍.ش.

برای اینکه بگویم نرفتی از یادم
به جای هدیه برایت غزل فرستادم
هنوز کوچ تو را کوچه کوچه می گریم
که کوچه گردترینم برس به فریادم
چه می شود که بیایی سراغ من گیری
قدم ز لطف گذاری به غصه ابادم
برای تو تو که دلشوره های شیرینی
قسم به عشق برای همیشه فرهادم
قفس برای من پر شکسته زندان نیست
اگر به دیدنم اید دوباره صیادم
مرا شکستی و دل شاد از شکستن من
به شادمانی تو شادمان و دلشادم
سپرده ام دل خود را به دست عشق و خوشم
که موج غم نکند هیچ گاه بنیادم

Posted by AzzA at ۸:۱۷:: 2 Comments (نظر):: Links to this post::


 
 

  Copyright © 2006      Designed: AzzA